|
|
|
|
|
سلام هفته ای که رفت و هفته ای که اومده از اون روزای پدر درآور بی ناموسی هستن که نفس آدمو بند می یارن. خیلی خیلی کار ریخته سرم. شرکت تجهیزات خریده و اصلا نمی دونم به من چه که خریده! باید برم یاد بگیرم چطوری کار می کنن. البته خیلی هم شاید بد نباشه ، ولی خوب الان خیلی وضع بدیه. من شنبه هفته دیگه یه امتحان دارم که خدا کنه قبول شم و گرنه ... بماند این حرفا. راستش فکر نمی کردم تا هفته دیگه باز بیام سر بزنم. ولی باز رفتم و شعرای حضرت مولانا رو خوندم و دیوونه شدم! آدم وقتی دیوان شمس رو می خونه خداییش از خود بی خود می شه ، به خودش و همه خواسته ها و آرزوهاش شک می کنه. حتی اگه عشقی هم داشته باشه به همونم شک می کنه. اصلا انگار زندگی زیر و زیر شده. عشق و عاشقی رو تو خیلی از شعرای دیگه می شه پیدا کرد، از حافظ و سعدی گرفته تا شاعرای همین دور و زمونه خودمون. عشق مولانا اما چیز دیگه ای هست. انگار که یک دنیای کاملا ناشناخته ست. دنیایی که هیچ چیز دیگه خودش نیست و در عین حال هر چیزی همه چیز هست, انگار اونجا همه چیز در هم حل شده، همه چیز انگار یک چیزه و در عین حال همه چیز وجود داره! و این دنیا پره از شور، شیدایی ، عشق ، عشق ، عشق ... پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای مشعل تابان من هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من ای جان پیش از جان ها ای کان پیش از کان ها ای آن بیش از آن ها ای آن من ای آن من ... ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم زان کس که شدی جایش زان کس مطلب دانش پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم وآن کز تو بود شورش می دار تو معزورش وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم انگار مولانا یک زیبایی فوق العاده بزرگی رو دیده که اونقدر این زیبایی بی اندازه بوده که دیگه به مقام بی خودی رسیده. مثلا این ابیات رو داشته باشین: به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم چه مانی تو بدان صورت که از مردم شنیدستم ... این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانی ست این خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانیست این این باغ روحانیست این یا بزم یزدانیست این سرمه سپاهانیست این یا نور سبحانیست این آن جان جان افزاست این یا جنت الماواست این ساقی خوب ماست این یا باده جانیست این تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این آن سیمبر را ماند این شادی و آسانیست این مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام اسحاق قربان توام، این عید قربانیست این ... کما اینکه داستان این عاشقی و شیفتگی رو هم بارها به زیباترین وجهی در دیوان شمس بیان می کنه ... گفتم به دل بار دگر رفتی در آن خون جگر گفتا "خمش، باری بیا یک بار روی او ببین" از روی گویم یا ز خو از طره گویم یا ز مو از چشم مستش دم زنم یا عارض او یا جبین حاصل، پریسان ویم مست و خراب آن میم شب تا سحر یارب زنان کالمستغاث ای مسلمین ... و اون شعر معروف که داستان کامل حیات مولاناست، و البته به بیان خودش: مرده بدم زده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم و خیلی کلی تر روند این تحول رو هم که در چندین مرحله دشوار اتقاق افتاده می گه. سختی اونچه که محبوب از مولوی خواسته و بزرگی کاری که مولوی با اجابت اونها کرده شاید از بیرون گود اونقدر که در شان ش هست معلوم نباشه اول ازش می خواد که خودشو از قالب ها و آداب و رسوم اجتماعی رها کنه و در هر لحظه خودش باشه، به قولی از هفت دولت آزاد بشه: گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سر مست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم و حتی از خودش هم باید رها بشه: گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم خود او یعنی تمام اونچه که تا به حال بوده، حتی افکار و اندیشه های مولوی رو باید به دور بریزه: گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم امر تو را بنده شدم و سختر اینکه موقعیت اجتماعی و مقبولیت و محبوبیت ش در بین مردم روهم از یاد ببره گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم و در آخر این وجود عریان و گسسته از همه عالم باید حتی از اون طمع و آرزوییی که به امید رسیدن به اون آرزو وارد این گود شده بود هم خالی بشه و خودشو به دست محبوب بسپره که او هر چه بخواد با مولوی بکنه گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در طلب بال و پرش بی پر و پر کنده شدم و مولوی از همه این مراحل سربلند بیرون می یاد. کم کم مولوی به درگاه محبوب ازلی نزدیک می شه، اما خوب که نگاه می کنه می بینه که در واقع این محبوب هست که داره به طرف اون می یاد گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم و مولوی و محبوش چه زیبا دوستانه و بی هیچ تکلفی به هم مهر ورزی می کنن گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم اما اونچه که بعد از طی این راه دشوار در انتظار اوست چی چیزی هست؟ مولوی بزرگ شهر که با اجابت فرمان محبوب و مرادش همه چیز رو رها کرده و حالا رسوای شهر شده از این تسلیم محض اراده محبوب شدن چی به دست آورد: تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم و او به خاطر این همه بخشش شکر گذاره. از همه چیز شاکر و سپاس گذاره. به خاطر خلقتش شاکر و سپاس گذاره. خلقتی که باعث شد او باشه تا بتونه جمال محبوب زیباروی عالم رو ببینه شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ بخم کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم و نه تنها او سپاس می گه بلکه تمامی هستی هم به خاطر لطف محبوب در بخشش این فرخندگی و روشنی که مولوی رو از خاک به افلاک رسوند و مولانا رو از دل مولوی بیرون کشید شکر گذاری می کنن شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم . . . اونقدر مولانا و عشق مولانا بزرگ و باز هم بزرگه که در ذهن نمی گنجه، حتی در دل هم نمی گنجه. تماما عشقه و عشقه و عشق البته منم خیلی جسارت کردم که با ذهن و زبون و دل به خواب رفته ای که من دارم از عشق می گم و از مولانا که غرقه دریای عشقه. ولی خوب چه می شه کرد دیگه، مام دلمون خوشه که اگه خودمون کسی نیستیم لااقل مهری به کسان درگاه معشوق در دل داریم و دل خوشیم به اینکه "چه دشمن چه دوست گوید این زن از خریداران اوست" و همینطور لازمه بگم که در این نوشته خیلی از اونچه که در تفسیر شعر آخری نوشتم رو از چند تا کتاب خونده بودم که الان یادم نمی یاد دقیقا کدوما تو کدوم کتاب بود، ولی در هر حال یه جایی یه چیزایی خوندم. اینو گفتم که حق Copyright رو رعایت کرده باشم! حالا که حدیث مولانا بود با مناجات عاشقانه ای از خودش سخن رو تمام می کنم. تا بعد دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی خنک آن بی خبری که خبر از جای تو دارد اگرم در نگشایی ز ره بام در آیم که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد بدو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:43 توسط خداوند
|
|
||
|
|
|
|
|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:46 توسط خداوند
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دلم گرفته. چه زندگیی داشتیم ها! حالم از اینکه باید دختر باشم به هم می خوره. من حقیقتش خیلی بچه اکتیوی هستم ، ولی روزگارم به نکبت کشیده شده. درسم که تموم شد کلی طول کشید تا یه کار پیدا کردم. کار اولمو ول کردم چون زیادی مزخرف بود. کار دومم رو هم ول کردم چون به اندازه اولی مزخرف بود. حالام دیگه دلم نمی خواد در اون موارد کار کنم. هی گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که به این نتیجه رسیدم که بزنم تو خط کشاورزی! این تصمیم با مخالفت شدید اهل بیت رو به رو شد. می گفتن کسی با کشاورزی به جایی نرسیده که تو بخوای برسی. ولی من همچنان تو فکرشم. ابا و اجداد پدریم کلی ملاک بودن که ملک و زمیناشون مثل سلسله های تاریخی به علت بی کفایتی فرزندانشون که بابای من و عموهام باشن به باد فنا رفت و الان فقط اندکی در حد ناچیز ازشون مونده. تا یادم می یاد سالی یک بار یکی از این برادرا می یومد و ادعای پول لازمی می کرد و بقیه شون هم از خدا خواسته می یفتادن به جون ننه خدا بیامرزم و یه زمینی شو به زور بازو ازش می گرفتن و می فروختن و می زدن به بدن!(آخه باباهاشونم معمولا ملک و املاک زناشونو صاحاب بودن و خودشون همچین مالی نبودن، یه چیز جالبی بگم، زن یکی از این اجداد ما دختر شاه عباس صفوی بوده!! خدا شانس بده) یه باغی از باغ های بر باد داده رو امسال با یه ترفندایی (تو مایه های جواب ناجوانمردانه در قبال نامردی خریدار قبلی) دوباره صاحاب شدیم. یادمه خیلی باغ سرسبزی بود قدیما. کلی دار و درخت داشت، سیب ، انار، انگور، توت ، زردآلو .... . ولی حالا شده عین بیابون، به قول یارو انگار هرگز در اون مکان هیچ درختی وجود نداشته! درختای بدبخت همه خشک شده بودن. خلاصه بعد اینکه گرفتیمش یه دستی به سر و روش کشیدیم. درختای خشکیده ناکام رو بریدیم و گوجه و خیار و طالبی و بامیه و آفتابگردون و لوبیا و خلاصه از این چیزا کاشتیم. البته کشت و کارمون عشقی بود یعنی فقط می خواستیم باغو یه کمی آبادش کنیم. خلاصه نصف باغ رو کشت کردیم. نصف دیگه ش رو هم به خاطر اینکه دیگه آب نداشتیم بی خیال شدیم. خلاصه، گفتم که تصمیم گرفتم که کشاورزی کنم. گفتم اون نصف دیگه رو بسپرن دست من که نهال کاری کنم. البته فصل نهال کاری که زمستونه، گفتم تا موقع کنجد می کارم. از اونجا که در حال حاضر آه در بساط ندارم کلی رو مخ بابا و مامانم کار کردم که یه چاه بزنن یا چند نوبت آب بخرن که البته برای این باغه فکر کنم راه دوم بهتر باشه. در هر حال هنوز نمی شه در این مورد تصمیم بگیریم چون تا چند روز آینده بابای مامانم می خواد ارثیه بچه هاشو بده(البته بعد از اینکه تمام دار و ندارشو داد به داییم و اونم نامردی نکرد و همه رو تنها تنها زد به بدن که البته نوش جان! و به ما و مخصوصا به من چه، مال باباش بوده خوب!) از این ارثیه چند نوبت آب به مامانم می رسه. فقط خدا کنه زودتر بده دیگه. حالا البته یه زمین در ان دشتی هم بابام داره که هنوز خدا بیامرز نشده و من و داداشم خیال داریم اونجا پسته کاری کنیم حالا قضیه اینجاست که من دوتا مشکل اساسی دارم که خیلی حالمو گرفتن. 1- شانس آوردم که یه برادر پایه در هر امری دارم! خیلی بدبختم به خدا! مثلا فکر کن، من بدون اون نمی تونم تنهایی برم سر زمین چون وسط اون بر بیابون هیچ امنیتی ندارم. البته ناشکری نمی کنم، باز خدا رو شکر که داداشم بچه باحالیه، ولی آخه اصلا چرا من باید به هش وابسته باشم؟ کلی رفتم زیر گوش بدبخت خوندم که فلان می کنیم و بعدش وضعمون توپ می شه که اون بدبختم پاک هوایی کردم. بیچاره شب و روز داره خواب زمین و پسته و اسکناس می بینه و پاک از درس و مشقش افتاده(هر چند وضعیت خودمم همچین تعریفی نداره!). دو ساعتی یه بار می یاد پیشم و برام از یه طرح درآمد زای دیگه ای که به ذهنش رسیده حرف می زنه!!! 2- باید همیشه به همه تونستنم رو اثبات کنم. هر وخ می ریم باغ من دو برابر بقیه (دقیقا دو برابر بقیه) کار می کنم و پدرمو در می یارم فقط برای اینکه ملت بفهمن که منم از داداشام کمتر نیستم. حتی شاید اونا هیکلشونو ولو کنن زیر یه سایه ای و دست به هیچی هم نزنن (البته غیر از همین رفیق پایه خودم) و من تمام مدت کار کنم، اما باز آخر سر می بینم که اونا اعتبارشون از من بیشتره! وجدانا نباید تف انداخت رو همچین زندگیی؟ آدم خیلی نا امید می شه. به خدا رفتم خودم کلی زمینو رو به راه کردم. رفتم بیل زدم که خدا شاهده آنچنان از سر و روم عرق می ریخت که انگار از زیر دوش حموم اومدم بیرون. اونم نه که یه بیلی بگیرین دستتون و یه چال بکنین و بگین که کاری نداره. کلی زمینو بیل زدم که پدرم در اومده بود. حالا نه فقط در این موارد، هزار جای دیگه بوده که من خودمو خفه کردم و بقیه عین شاه لم دادن. آدم خسته می شه، می بره. منم خسته شدم دیگه. ولی فعلا مجبورم به همین نکبت ادامه بدم. باید این باغو رو به راه کنم که بابام زمینو بده دستم برا پسته کاری. دعا کنین برام که این کارم دیگه بگیره. تو فکرم که خیلی رو درآمد حتی همون درختای میوه ای که می خوام تو باغ بکارم حساب کردم. خدا کنه همه چی درست شه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط خداوند
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی ، ببخشید من یادم رفت ، راستش دلم نمی خواد اسمی برای خودم انتخاب کنم چون وقتی اسم خودم نیست یه احساس دروغ بودنی بهم می ده. ولی به احترام خواسته دوستان چشم ، از اونجا که از آدمای با صفا خوشم می یاد می تونید منو صفا صدا کنین. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:57 توسط خداوند
|
|
||
|
|
|
|
|
سرم داره سوت می کشه. نمی دونم این دیگه چه مصیبتی بود که ما بهش گرفتار شدیم. راستش به این زودی ها نمی خواستم در موردش بنویسم ولی الان واقعا احساس نیاز می کنم که یکی که می تونه منو شرایط و احساساتمو درک کنه به حرفام گوش کنه و نظر بده ، نه مثل فلانی و فلانی و فلانی که اصلا نمی فهمن من چی می گم و فقط حرف خودشونو می زنن ، اون وخ حس می کنی که اصلا تو این جمع وجود نداری. این همون قضیه ایه که تن پست قبلی گفته بودم نوبره! آخ .... نمی دونم چی بگم. یعنی روم نمی شه بگم. یه پسره ای عاشق سینه چاک منه!!!! حالا از اول بذار بگم: اولین تماس: برای کاری رفته بودم تهران که مامانم بهم زنگ زد. گفت فلانی اومده خواستگاری(شرمنده دیگه) گفتم بی جا کرده . گفت حالا بیا ببینش شاید نظرت عوض شد. گفتم لازم نکرده، نظرم عوض نمی شه. دومین تماس: خونه بودم.خاله ام اومده بود بهم سر بزنه . موبالم زنگ زد. خانوم خودشو فلانی معرفی کرد و گفت اگه اجازه بدم برای امر خیر ... . خیلی محترمانه گفتم نه، قصدی برای ازدواج ندارم. خانوم ول کن نبود و می گفت فلانی خیلی اصرار داره و کوتاه نمی یادو گفتم گوشی رو بدین با خود فلانی صحبت کنم. گفت اینجا نیست و زنگ می زنه بهت. خاله ام قضیه رو از اینجا فهمید و الان به لطف اون همه می دونن! تماس سوم: فلانی زنگ زد و یه مشتی حرفای عجیب و غریب زد. مثلا می گفت به هر جا که رسیده به خاطر من بوده!!!!!! تماس چهارم: دوباره شب همون روز ، زنگ زد و از قرار روش نشده بوده که بیاد و کلی در مورد تاریخچه زندگیش و اینکه الان چی یا داره و از این چیزا گفت. 20 دیقه تموم گوش کردم و بعدش که ساکت شد باز همون جواب سابق رو بهش دادم و گفتم دیگه زنگ نزنه. تماس پنجم: خانوم زنگ زد و کلی اصرار کرد که فلانی می گه حضوری با هم حرف بزنه . گفت حرف ما رو که قبول نداره باشه بیاد و ناامید شه. گفتم باشه ، ولی تنها بیاد. با خانوم اومده بود و یه گلدون گل. بردمش تو یه اتاق دیگه و گفتم اگه حرف خاصی دارین بزنین من گوش می کنم. حدود نیم ساعت تموم برام فقط عرق ریخت و خجالت کشید. شاید در حد 10 کلمه ای هم حرف زد و البته یه نامه هم داد که بخونم که خیلی عاشقانه و رمانتیک بود!!! آخر سر گفتم خوب نتیجه این صحبت چی شد؟ گفت فعلا هیچ چی . گفتم نه، کلا هیچی . گفت تو یه راهی اومدم که اگه 100 تا کفش آهنیم پاره کنم باز کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تماس ششم: فردا شبش زنگ زد به بابام که بیاین کارتون دارم. بابام رفته بود . بعد از کلی مزاکره و این حرفا آقا اعلام کرد بود که حالا که می گه نه خوب عیبی نداره، اصلا منم فعلا می خوام تنها باشم ولی اگه تا 20 سالم که طول بکشه صبر می کنم!! تماس هفتم . . . - یارو رفت تو یهشرکتی که هیچ ربطی به کار خودش نداشت و مربوط به کار من بود شریک شد. بعد اون شرکته یه پیشنهاد کاری به من داد و منم از همه جا بیخبر قبول کردم. ولی بعد که فهمیدم فلانی هم هست خیلی به بابام گفتم این کار رو بی خیال شم ولی بابام می گفت قضیه کاریه و به اون مسئله ربطش نده. من خرم چون قرار داد برام سود داشت تماس نمی دونم چندم (آخه از بعد از قرارداد به بهانه کار گاهی زنگ می زد حتی چند باری هم اومد در خونه مون، هر چند من نمی رفتم دم در و مثل آقا امام زمان از پشت پرده غیب باهاش سخن می گفتم، البته برای کارای ثبتی هم سوار ماشینش شدیم و رفتیم ثبت، من و اون و شریکش و خانوم شریکش، خداییش خیلی تیریپ خونوادگی بود!!): خانوم بود. با مامانم صحبت می کرد. منم جلوی مامانم در حال چش قره رفتن بودم که مامانم یه وخ کوتاه نیاد. حالا چی می گفت. می خواس دوباره باها صحبت کنن و البته اگه اجازه بدیم خودشون خدمت برسن. اونم همین امروز ، آخه فلانی می خواد بره برای من و خودش برای حج عمره ثبت نام کنه و فردا هم آخرین مهلته برا همین خیلی تو عجلن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا قضیه اینجاست که این پسره خاک بر سر که ن نمی دونم از چی من خوشش اومده واقعا مثل اینکه دلش گیره و من خیلی خیلی زیاددلم براش می سوزه. به خدا خیلی برام سخته که دلش بشکنه. ولی خوب چیکار می تونم بکنم. از اونجا که من به طرز خفنی دل رحمم (از دخترایی که آخر دختن هم بیشتر) چند باری با خودم گفتم بی خیال دیگه، می رم با همین یارو ازدواج می کنم و خلاصه بی خیال خیلی چیزامی شم. ولی باز می بینم که آرزوهام می رن به بادفنا، هر چند همین الانم وضعشون بهتر نیست، ولی اون موقع دیگه همین امید نصف و نیمه ای که دارم هم برام نمی مونه. راستش پسره خیلی پسر خوبیه. یعنی اصلا از جنس خیلی از پسرای بی پدر و مادر این دوره زمونه نیست. دلم نمی خواد اذیت بشه یا کلی الاف من بشه ، اونم وقتی که من می دونم این کارش فایده ای نداره. قضیه اینجاست که واقعا عاشق شده !!اونم بد جور!(شرمنده دیگه، تقصیر من نبود) خیلی دلم براش می سوزه. ولی آخه پس من چی. به مامانم گفتم یه قرار بذارن تو یه پارکی برم باهاش حرف بزنم. واقعیت خودمو که اصلا نمی شه بهش بگم چون کافیه کسی باخبر بشه که دیگه خونوادم مجبور شن از این شهر فرار کنن. شما کمک کنین ببینم چی می تونم بهش بگم که هم آبروی خونوادم تهدید نشه و هم اون کاملا و باخوشی و بدون اینکه دلش بشکنه بی خیال قضیه بشه و بره دنبال زندگیش.من منتظرم زود تر جوابتونو بگین چون احتمالا پس فردا باهاش قرار بزارم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:30 توسط خداوند
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام کسی اینجا کتاب "انسان ، خداگونه ای در تبعید" رو خونده؟ راستش من که نخوندم ولی عاشق اسمش شدم! البته چیزای دیگه در مورد اینکه آدمیزاد خدا رو در درون خودش داره و نمی دونم دیگه چی یا ، رو زیاد خوندم و شنیدم . ولی خوب حکایت منم شده حکایت همون قطره آبی که داشته از تشنگی می مرده!! حالا که حرفمون به اینجا رسید بزارین یه حکایت جالب از اوشو (یک فنجان چای) براتون بخونم : یک ماهی حکایت های بسیاری در مورد اقیانوس شنیده بود او یواش یواش بی تاب اقیانوس شد و از همین رو از ملکه ماهی ها پرسید: این اقیانوس چیست و کجاست؟ ملکه تعجب کرد و گفت: اقیانوس؟ خوب، تو همین حالا در اقیانوس هستی! . . . در هر حال، من یه ترنس اف-تو-ام هستم . قصدی برای تغییر جنسیت هم ندارم . البته بعد از یک و نیم سالی درگیری با اهل بیت(به خفن ترین و اعصاب خوردکن ترین وضع ممکن برای طرفین! البته خیلی هم دارم زور می زنم که خوشبخت باشم (خداییش هم کار سختیه ، البته شایدم نباشه ، من کلا خیلی چیزی حالیم نیست، شما به دل نگیرین) یعنی به صرف اینکه من شرایطم جور نشد که کاری رو که می خوام رو انجام بدم فکر نمی کنم دیگه بدبخت و بیچاره شدم و هیچ راه دیگه ای هم جلوم نیست. نمی دونم شماها تکلیف تون مشخص شده یا نه، در هر حال من مطمئنم هستن کسایی که به نتیجه من رسیدن. شاید بد نباشه گاهی هم ما با هم یه همفکری هایی داشته باشیم. یه دوست داشتم که اونم مثل خودم بود. البته خونوادش بعد از اطمینان از اینکه اون یه ترنسه ازش حمایت کرده بودن و آبرو و این حرفا رو بی خیال شده بودن . یارو عملم کرده بود. منم اتفاقا بهش گفته بودم که خونوادم خیلی مخالفن و من دیگه نمی تونم ناراحتی شونو تحمل کنم و برای همینم دیگه خیلی قضیه رو پیگیر نیستم. ولی هر وقت این آقا رو می دیدم یا زنگی چیزی می زدیم من هنوز خوش و بشم تموم نشده بود که یارو می پرید که " خوب اینا رو ول کن ، بگو ببینم چیکار کردی ، مجوز گرفتی؟ فلان جا رفتی؟ کوفت کردی؟ زهر مار کردی؟ .. از این حرفا خلاصه. با این چرت و پرتاش هر سری فاک می زد به هیکل ما! منم دیگه ارتباطمو باهاش قطع کردم. اینو گفتم که دوستان یه وقتی لطف نکنن بخوان منو نصیحت کنن که "نه، کوتاه نیا، ... و خلاصه از این قبیل. من زورمو زدم ولی خوب نشد. دیگه هم صلاح نمی دونم بخوام قضیه رو کشش بدم. شکر خدا یه چند ماهی هست که صلح و صفا تو خونه مون برقرار شده. خودمم خیلی خسته ام دیگه. الان دیگه نمی تونم. برای فردام که خوب، خدا بزرگه. خوب ، این از پست اول. یه معارفه مختصر بود.الان خیلی خستم. تا 2 ساعت پیش سر زمین بودم. حالا البته این زمینم حکایتی داره که بعد براتون می گم، و همینطور از هزار جور چیز دیگه که یکی شون که دیگه واقعا نوبره!!! زت زیاد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:55 توسط خداوند
|
|
||